بسم رب الشهدا و الصدقین
با سلام خدمت دوستان عزیز و همراهانم عزیز و همیشگی این وبلاگ
یه عذر خواهی بخاطر اینکه واقعاً یه مدت خیلی خیلی کم کار بودم و بیشتر از مطالب شما عزیزان بهره می بردم ولی انشالا به فضل خدا سعی دارم حداقل هفته ای یک مطلب جدید بزارم الهی به امید تو
امروز می خوام از مدرسه ای براتون بگم که شاگرداش مستقیم به بالاترین جایگاهی که یک انسان می تونه بدست بیاره رسیدن یعنی شهادت
مدرسه دخترانه زینبه در شهرستان میانه سند غیر قابل انکار جنایات رژیم بعث و حامیان مزدورش که درندگی و خوی حیوانی را به اوج رسانده و دانش آموزان بی دفاع و مظلوم این مدرسه را به خاک و خون کشیدند
کرم اورکدن آهی سویلرم نَـدور الهی بو اوشاقلارین گـوناهی، کِـبریای زینبیه
چرا زینبیه معراج شهدا شد؟
دانشآموزان مدرسه «زینبیه» در تمام مناسبتها مانند دهه فجر، روز معلم، تولد و شهادت ائمه اطهار(ع) و حتی عملیاتهای دفاع مقدس فعال بودند.وقتی به سالروز مناسبتی نزدیک میشدیم، سرودهای «حسین ای آموزگار آزادی»، «بشکن بت و...» و «خمینی ای امام» را تمرین میکردیم؛ فضای مدرسه طوری بود که تمام بچهها حجابشان را حفظ میکردند حتی برخی از دانشآموزان سر کلاس هم با چادر حاضر میشدند.
دبیرستان زینبیه میانه بیش از 700 دانشآموز داشت، در این دبیرستان رشته انسانی در شاخههای اقتصاد و فرهنگ و ادب تدریس میشد، مدرسه ما از هر لحاظ به ویژه به عنوان پایگاه تدارکاتی جبهه ممتاز بود و عراقیها خوب مدرسهای را برای بمباران انتخاب کردند. بعضی از روزها اعلام میکردیم که قرار است برای کمک به جبهه آش رشته و آش ترش درست کنیم، هر کدام از دانش آموزان به اندازه توانشان یک لیوان نخود، لوبیا و عدس به مدرسه میآورند، وقتی که این آش پخته میشد، آن را به دانشآموزان میفروختند و پول جمعشده را به جبهه کمک میکردیم . مسئولان مدرسه با پولی که از فروختن آش به دست آورده بود، از بازار نخ کاموا تهیه میکرد، آن را بین دانشآموزان تقسیم میکرد و دانشآموزان هم برای رزمندهها شال و کلاه و دستکش میبافتند.
وقتی خبر اجرای عملیات میشنیدیم، بچههای مدرسه آماده اهدای خون میشدند، در یکی از کلاسهای مدرسه زینبیه چند تخت میگذاشتند، با هماهنگی مدیر مدرسه و معاونین، تیم پزشکی به مدرسه میآمد، آنها اعلام کرده بودند، «فقط آنهایی که وزن بالای 50 کیلو دارند میتوانند به رزمندهها خون اهدا کنند».
دانشآموزانی که میتوانستند این کار را انجام میدادند اما دانشآموزی بود به نام شهید «شهلا ثانی»، او به دلیل کاهش وزن نمیتوانست خون بدهد، رفت و تکه آجر و سنگ در کیف و جیبش گذاشت، وقتی دیدند وزن او بالای 50 کیلو است از او هم خون گرفتند، شهلا بعد از اهدا خون حال خوبی نداشت اما خیلی از این کار خوشحال بود.
و در ادامه خاطره دو نفر از بازماندگان مدرسه زینبیه را مرور می کنیم
در زینبیه چه گذشت؟
می گفت:یکشنبه 12 بهمن 65 کمی دیرم شده بود برخلاف همیشه که وقتی زنگ میخورد، در بزرگ مدرسه بسته میشد و هر کس دیر میآمد، اسمش را مینوشتند، آن روز خبری از این حرفها نبود؛ مدرسه حال غریبی داشت؛ بعدها وقتی به مناسبتی انشای بچهها را برای نوشتن گزارشی در مورد بمباران خواندم، دیدم، اکثر بچهها حس عجیبی هنگام ورود به مدرسه داشتند و این حس تنها شامل من و یا زاییده تخیل من نبود
وارد کلاس شدم؛ همه در مورد بمباران دیروز میانه صحبت میکردند؛ شهیده «رباب رضاقلیزاده با شوخ طبعی همیشگیاش گفت: «نمردی؟!» گفتم: «بادمجان بم آفت ندارد. تو بمیر بیاییم حلواتو بخوریم.» دیگری گفت: «بچهها میگن امروز هم زینبیه رو میزنه»، «میگن ساعت 10 میان». شهیده «زهرا صالحی» گفت: «بیا وصیتنامه بنویسیم» نمیدانم اینها از کجا این اطلاعات را به دست آورده بودند.
یکی از کلاسهای مدرسه زینبیه
در این حین معلم وارد کلاس شد، کمی در مورد بمباران حرف زد و بچهها را به خونسردی و مقاومت دعوت کرد، اما بچهها به شدت میترسیدند؛ شروع کردیم به حل تمرین، ناگهان صدای جیغ و داد از سالن مدرسه شنیده شد؛ بچههای دوم و سوم داشتند به طرف حیاط میدویدند؛ ما هم وسایلمان را برداشتیم و از در عقب به حیاط رفتیم؛ توی دفتر چند نفر از بچهها از حال رفته بودند و ناظم مدرسه داشت برایشان آب قند درست میکرد؛ بچهها توی حیاط گریه میکردند که صدای خانم مدیر از بلندگو لحظهای بر همه صداها غالب شد؛ «بچهها خونسردی خودتون را حفظ کنین. رادیو توی دفتر روشن است. اگر وضعیت قرمز شد بهتون خبر میدیم. ساعت 11 مراسم داریم، بچهها جواب نامه رزمندگان را میخوان بخونن. سخنرانی هم داریم. حالا بفرمایید سر کلاسهاتون».
ولی این تازه شروع ماجرا بود.......((بقیه در ادامه مطلب))
وضعیت قرمز شد؛ صدای مهیب هواپیماها همه را وحشتزده کرد؛ بچهها بیآنکه بدانند چه میکنند با داد و فریاد به این طرف و آن طرف میدویدند؛ صدای «یا حسین یا ابوالفضل یا صاحبالزمان» به گوش میرسید که ناگهان با صدای انفجار همه صداها خاموش شد.
خانم مدیر میگفت: «دراز بکشید، دراز بکشید.»
مدرسه زینبیه بعد از بمباران
همه جا را دود سیاه و گرد و غبار پر کرده بود؛ بوی باروت، بوی خون میآمد، با صدای انفجار دوم لحظهای چیز نفهمیدم، چشمم را باز کردم و دیدم توی چالهای که در حیاط مدرسه بود، افتادهام؛ اول فکر میکردم کارم تمام است. داشتم «اشهد ان لا اله الا الله» میگفتم که حس کردم دستم به شدت میسوزد؛ دیدم کنارم دختری با مغز متلاشیشده افتاده، خود را با زور از چالی بیرون کشیدم.
خدای من! صحرای کربلا بود. دختری در حالی که چادرش را دور دستش پیچیده بود و خون از زیر چادرش روی زمین میریخت نالهکنان به طرف در خروجی میرفت؛ دختری چهار زانو کنار دیوار خانه سرایدار نشسته، سر نداشت!
آن طرفترها مادر و دختری در آغوش هم غرق خون برای همیشه خفته بودند؛ دست و پاهای جدا شده، تکه گوشتهای چسبیده به دیوار! ناگهان چشمم به رضاقلیزاده افتاد، کنار درختی بیجان افتاده بود. خدایا! این همان دختر شوخ و طناز نبود که چند دقیقه قبل با من شوخی میکرد؛ آن طرف پیکر بیجان ایران قربانی را دیدم؛ خدای من! این همان دختر باهوش و بااستعداد و شاعر ما نبود که چنین مظلومانه به آسمان مینگریست؟ باورم نمیشد.
شهدای میانه
خون همه جای دستم را پوشانده بود؛ با دست دیگرم که سالم بود ولی به شدت درد میکرد، چادرم را از کیف درآورده، سرم کردم و هنگام خروج از مدرسه با خون خود که با خون دوستانم قاطی شده بود روی دیوار نوشتم: «مرگ بر منافقین و صدام، ما تا آخر ایستادهایم».
من به چشم خود در سرزمین زینبیه دوستی را دیدیم که دست دوست دیگرش را گرفته بود و با خود میبرد، غافل از اینکه این دست از پیکری جدا شده که آن سوتر غرق در خون بود، این دو دوست در لحظه بمباران دست در دست هم گذاشته بودند، که یکی از آنها شهید شد و دیگری که موج انفجار او را شوکه کرده بود، بدون اینکه متوجه شود، دست دوستش را گرفته بود و راه میرفت.
من خواهری را دیدم که زیر تانک نفت پناه گرفته بود و آتش از سرا پایش زبانه میکشید، آن سوتر در کنار دیوار خواهری آرمیده بود که توجهم را به خود جلب کرد به سویش رفتم و آرام صدایش کردم و گفتم: «خواهر بلند شو بمباران تمام شده!» اما جوابی نشنیدم و ناگاه چشمم به چهره معصوم همکلاسیام افتاد که چند سال باهم پای صحبت استاد نشسته بودیم و دستهایش باز بود و خودش غرق در خون و من دستهایش را در میان دستهای او قرار دادم گویا با زبان بیزبانی از من میخواست تا با او میثاقی دوباره ببندم برای ادامه راه تمام شهیدان
در آخر اول بخاطر طولانی شدن پست از شما عزیزان معذرت می خواهم ولی حیفم آمد که مطالبی را بیان نکنم
و در آخر شعری از شاعر خوش قریحه میانه ای آقای ((علی میکائیلی)) که در مورد شهدای مدرسه زینبیه سروده اند به زبان آذری می آورم
پنجۀ عَداوتینده پرپر اولــدی گل بوداقی قـانه باتدی گیسوان ، بـی نـوای زینبیه
چَ َـکرم اورکدن آهی سویلرم نَـدور الهی بو اوشاقلارین گـوناهی، کِـبریای زینبیه
تیـر و ترکشِ غمـیندن هَلـه داغلیدور میانه نه قـدر دوتولسا کَمدور، گر عزای زینبیه
ساخلیار مدال حقـدور اونی سیـنده میانه فخر ائدر نفس لرینده، وار هـوای زینبیه
رهبر کُباریمیزدن بیر بویوک بهالی سوزدور سنـد دفـاع حقـدور، ماجـرای زینبیه(2)
بوشلا زاهـد عارفانی آختارورسان عاشقانی نظـر اِیـله گـور عُـروج، عرفای زینبیه
منابع:
برداشت آزاد از خاطرات خانمها : سعیده جلالی ، محمودزاده، حکیمه سلیمانی
برگرفته از سایت : خبرگزاری فارس www.farsnews..com
تا حالا در موردش نشنیده بودم!
خیلی ناراحت شدم....
سلام خواهری گلم قدم روی چشمم گذاشتی
بله واقعاً خیلی ناراحت کننده بود و ای کاش بدونیم دشمنان ما چه سفاک های خونخواری هستند که پشت این چهره مظلوم خودشون رو پنهان کردند
محض اطلاع
لحظه ای رنگ کن همین کافی است!!
ببخشید منظور از رنگ _درنگ است؟ یعنی خطای املاء است یا منظور دیگری را میرساند میخواستم این را خصوصی بزارم که امکانش نبود
سلام خیلی خیلی خوش آمدید قدم روی چشم من گذاشتید
درنگ صحیح است
ممنون از تذکر به جاتون و ممنون از دقت نظرتون
سلام
خیلی متاثر شدم
با اینکه شرح واقعه رو خونده بودم ولی این جنایت به قدری بزرگ و آثارش آنقدر زنده است که بازخوانی اش دلها را میلرزاند...واگر این دل نلرزد از کجا بفهمیم که هنوز زنده است....
سلام
بله واقعاً درد آوره و البته متذکر کننده این که دشمنان چه کسانی بودند و هستند